یادداشتی قدیمی از مسعود کیمیایی به مناسبت روز تهران

طهرانی در چشم نمانده و آنچه مانده یاد است؛ یادی از شهری که صدای موسیقی داشت، ادبیات طهرانی داشت با لهجهای تهرانی. لهجهای طهرانی که دیگر نیست.
مادر من که در ده طهران متولد شده بود، سالهای آخری که از درِ کوچه بیرون میآمد، گُم میشد. کوچهها را نشان میکرد به سرعت کوچهها عوض میشد و مادرم باز گم میشد.
تهران با آب و خاکی خاص، با لهجهای طهرانی، با معرفتهایی که از تحصیلکردهها تا بیکارها، یک لهجه داشتند. تحصیلکردهها رفتند، بیکارها ماندند، مثل لهجه لاتها. آب «سرچشمه» یا چشمه «دکتر سنگ» کافی بود که لهجه آب هم خاص طهران باشد.
من نمیدانم خاطره بگویم از تهران یا از نویسندگان طهرانی، شاعران طهرانی تا میرزادهها. تحصیلکردهها و سیاسیون تهران، وسعتی به اندازه یادهای رفته دارند که اگر نگهداری شوند، موزهای از انسان میماند، پُر از فرهنگ.
آرزو دارم شادمانیهای طهران در یک خیابان بماند. شادمانیهای موسیقی، شعر، شعار و مجلس و بزرگانی که فریادشان برای آزادی در هوای طهران، اگر خوب گوش کنی، هنوز هست؛ با لهجه تهرانی.






